یادمه در گذشته و حتی الان، وقتی میرم کنار جوی آبی و یا وقتایی که در طبیعت تنها نشسته ام، آرزو می کردم ای کاش من هم ماهی بودم. و یا گاها تصور می کردم تبدیل به باد شده ام و گونه های درختان را نوازش می کنم، و گاهی همراه با ابرهای بارانی برکرانه های جنگل های استوایی می بارم و درحالی که خاک کف جنگل را با خود حمل می کنم، در آغوش اقیانوس های جنوبی آرام می گیرم. شاعرانه بود اما حقیقت نداشت. نمی دانم توی خواننده هم تخیلاتی از این جنس داشته ایی یا نه. به هر حال مهم این است که آرامش بخش است… بله، آرامش. این جانوران و این خاک و آب چرا باید مرا چنین وسوسه کنند؟ آنان چه دارند که ما با این همه پیشرفت و خدم و حشم و تمدن غرور آمیزمان نداریم؟ آن چه آنان دارند و ما نداریم همان چیزی است که ما داریم و آن ها ندارند، یعنی میل

اساسا میل با نیاز فرق دارد. نیاز از بطن جسم بر می خیزد و سیر شدنی است. آب می خواهی می خوری و تمام. غدا می خواهی می خوری و سیر می شوی. رابطه جنسی می خواهی انجام می دهی و تمام. اما میل سیری ناپذیر است. رام نشدنی است، آرام و قرار ندارد. مثل آب شور دریا می ماند هرچه می خوری تشنه تر می شوی. مثل آتشی که هرچه هیزمش می دهی شعله ور تر می شود. میل مثل نیازها بخشی ازجسم ما نیست. میل خود ما هستیم. ما و میل یک نفریم. دو اسم برای یک پدیده. اما کدام من و ما؟ من به معنای جسم و یا من به معنای آگاهی؟ اینجا منظور منِ آگاه است. اگر جسم با قلب زنده است روان با آگاهی نفس می کشد. ما شعور داریم پس هستیم. ما برای کسب یک چیزی هستیم، ما تمنای چیزی را داریم. ما می خواهیم، اما چه چیزی را؟ این آن بخش از آگاهی است که بدان آگاهی نداریم!! ما چیزی می خواهیم که جز آن هیچ چیز دیگر را نخواهیم. آن چیست؟ نمی دانیم. گم شده است. باید پیدایش کنیم. شاید یک خانه باشد، شاید یک پست ومقام، شاید همین قهرمانی در جام جهانی ۲۰۱۸. باید امتحان کنیم تا ببینم همان هست یانه. چند هزارسال است که هیچ پیدا نکرده ایم. شاید بعدا پیدا شود. قرن بیست و یک است. پورن فراوان است و مرد و زن مانکن به وفور، ناز و نعمت های خدا از زمین و زمان می بارد. خانه ها آنچنانی است و ماشین ها اغوا کننده. در کل همه چی آرام است و ما چقد بد حالیم. اینها همه ثمره همان آگاهی و میل آن است. ولی افسوس که سیری ممکن نیست. میل نیز گاها همان راه نیاز ها را می رود اما افسوس که او ذاتش در خواستن و سیرنشدن است. او هست که بخواهد. بنابراین هی می خورد بیشتر (هرچه لذت دارد) و هی می نوشد غلیط تر (هرچه خمار می کند) و هی می کوشد شدیدتر (هرچه پیشرفت بیاورد). اما نه میل رام شدنی است و نه تسکینی امدنی. آدمی بی قرار می شود و میلش بیشتر می شود و دوباره همان چرخه قبلی تکرار می شود. باز می خورد غذایی لذیذتر و می نوشد شرابی قدیمی تر و سکس می کند با زن یا مردی دلرباتر، و تصاحب می کند ماشین و طلا و خانه گران قیمت تر. به نظر هر چه به میل توجه بیشتری نشان می دهیم او هدف وخواسته بزرگتری برای خود ترسیم می کند و آدمی، هم درگیر رنج بیشتری برای کسب آن هدف می شود و هم رنجی به خاطرسیر نشدنش. آن چه میل را رام می کند و تا حدودی آدمی را تسکین می دهد انس گرفتن با حضور مرگ است. مرگ است که نقطه ضعف و یا شاید نقطه ی  امید میل است. وقتی آگاهی می فهمد به زودی خواهد مرد آرام می گیرد.گویا  دشمن خود را و یا شاید گمشده اش را یافته است. به قولی وعده دیدار یوسف چنان یعقوب نبی را آرام می کند که دست از داد و هوار و عجز و ناله و بهانه های بی پایان بر می دارد و گویا شادمان هرانچه را برایش فراهم می کنی با ولع فراوان می بلعد. آدمی قدر همسر و فرزند و دوستان و تک تک دقایقش را در می یابد. سعی می کند ذره ذره آن را بچشد. آن گاه هم از رنج بی پایان خواسته های خارج از توانش رها می شود وهم قدر آن چه دارد را بیشتر می داند. گویا ما زبان خودمان را نمی دانیم. آن چه آگاهی فریاد می زند معنایش خواستن چیز دیگر نیست. شاید معنایش نخواستن چیزی دیگراست، هم چون کودک یک مادر بیش حمایتگر، که گریه می کند شاید مادر دست از سرش بردارد اما مادرش باز پستان در دهانش فرو می کند چون فکر می کند فرزندش هنوز چیزی می خواهد که گریه می کند. شاید بودا ندایش را فهمید که گفت رنج های ما از میل ما می آیند. شاید هدف خواستن، نخواستن است. از این رو آدمی این چنین غبطه به حال ماهی و پرنده و آب و باد و خاک می خورد. چرا که آنان نماد مرگ آگاهی اند و به تعبیری نماد ارضای اگاهی. وشاید این همان چیزی است که او می خواهد

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here