هانریش بل داستان کوتاهِ از روی پلِ خود را با جملات زیر آغاز می‌کند: ” داستانی رو که می‌خوام براتون تعریف کنم در واقع محتوایی نداره اما هر چه هست باید اون رو تعریف کنم”. داستان درباره کارمندی است جزء، که هر دو روز یک بار برای انجام کارهای کارمندیش سوار قطار می‌شود و در مسیر حرکت قطاری که از روی پل راین می‌گذرد همیشه هنگامی که قطار از روی پل می‌گذرد هول می‌کند و وحشت برش می‌دارد. بارها این مرد را دوستانش قوت قلب داده‌اند، که هیچ اتفاقی نمی‌افتد و نگران نباش ولی او همچنان با آن که آنان را بر سبیل راستی و درستی می‌داند، ضعف قلب دارد و ترسان. تا آن که دلش کم کم آرام می‌گیرد از دیدن خانه‌ای که بعد پل است و همواره مناسکی تکراری را در آن می‌بیند. کودکی جلوی خانه در حال بازی و زنی پشت پنجره ها در حال تمیزکاری. آنچه آرامش می‌کند ثباتی است که همیشه در حال و احوال آن خانه می بیند.

آنچه که در بسیاری از رنج های ما خود را نهان کرده، ندیدن ثبات و بوی عدم قطعیت به مشام روانمان خوردن است. مرد عادی داستان بل کم کم ثبات را در آن خانه بیش از پیش می جوید. شروع به تدوین برنامه‌ای از احوال ثابت آن خانه می کند. راجع به روزهایی که با قطار از برابر خانه نمی‌گذرد، دست به پیش بینی می‌زند ولی باز هم نداشتن قطعیت راجع به آن او را در کارهای کارمندیش حواس پرت می کند و سرانجام وقتی که یک روز را با مشقت مرخصی می‌گیرد و با قطار چندین و چند بار از برابر آن خانه می گذرد، برنامه کاری اهالی خانه را پیش خود کاملا تدوین می‌کند. حالا دیگر فکرهایش راجع به پل روی رود راین آزارش نمی‌دهند (فکرهایی که می‌توان آن ها را افکار تکراری و آزاردهنده‌ی وسواسی نامید)، چرا که او ثباتی در بعد پل یافته است، در آن خانه ذکر شده برنامه لایتغیری یافته که همیشه آن را می‌بیند (می‌توانید اعمال اجباری آرام بخش در افراد وسواسی بخوانیدش). اما قدری تامل کنید. اوج هنر بل در ترسیم تصویر آرام بخش برای فرد، تصویری قطعیت نما برای فرد ترسان از عدم قطعیت، در ثبات بین نسلی آن تصویر است. چرا که ده سال بعد وقتی باز هم مرد از برابر آن خانه می گذرد، دخترک را می‌بیند که حالا بزرگ شده و همان تمیزکاری‌هایی که مادر در زمان‌های خاصی از روز انجام می‌داده است، مو به مو انجام می‌دهد.

پ.ن.۱: بل زن خانه داری را که وسواس گونه به تمیزکاری خانه مشغول است و محتملا از کثافت دوری می‌کند با مردی مرتبط می‌کند که وسواس گونه از پل و سقوط و مرگ می‌ترسد و در رفتاری اجباری خود را مشغول به کشف برنامه حاکم بر خانه زن می‌کند.

پ.ن.۲: بل همان اول تمام حجت می‌کند که این داستان محتوایی ندارد. نمی‌دانم ناظر به کدام وجهه‌اش می گوید این را. برداشت می‌کنم این حرفش را از آن جهت گفته که یافتن ثبات در دنیای متغیر امری بی محتوا و بی معنا است. اما گفتنش الزامی است، چرا که مسکن معمول انسانی است.

پ.ن.۳: پل نماد تعلیق و گذر است و مجددا عدم ثبات و معین نبودن، خانه نماد آرامش است و سکون و مجددا قطعیت و تعین.

پ.ن.۴: داستان بسیار کوتاهی است ولی غزل حافظ می‌ماند و در آن بطون بسیار. وجه حمله‌ی من به بطنی از آن، مرقوم گشته و به پیشگاهتان حاضر. می‌شد آن را در آرامش جویی افراد مضطرب و یا نیاز به جدایی فکر و عمل در افراد افسرده نیز دید.

پ.ن.۵: اصل مطلب در پی نوشت، نوشته شد تا به خانه پس از پل هانریش بل احترام ساختاری گذاشته شود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here