کارل یونگ را شاید بتوان اولین کسی دانست که پی به وجود وحضور کهن الگوها در روان انسان برد و آنها را اشکال وصورت های ازلی می دانست که در روان تاریخی بشر زندگی می کنند و خواهند کرد. از زمان پیدایش موجودات تا کنون، حجم عظیمی از زندگی های زیسته روی زمین پدیدارشده اند. این زیستن ها منجر به تولید نقش های  زیادی در تمدن  انسانی شده است که علی القاعده برخی بسیار پرتکرار وحیاتی بوده اند. این نقش ها مثل پدر، مادر، خدا، قهرمان، آموزگارو… از مبانی اساسی تمدن انسان بوده اند و هنوز هم در حال تکرار هستند. این نقش ها به سبب تکرار زیاد بخشی از ساختار روان شناختی بشر شده اند به نحوی که دائم تمایل به بازافرینی خود دارند.در واقع کهن الگوها نیز دقیقا از همان قواعد ژنتیک انسانی پیروی می کنند ولی اینبار در جهان تاریخی و زیسته ی نوع انسان.

در ۱۹۹۱ گروهی از زیست شناسان در اقدامی بی سابقه، دست به مطالعه کروموزم ها و ژن های انسان زدند. آنها طی ۱۰سال موفق شدند از غالب سازوکارهای ژنتیکی انسان سر دربیاورند و بدین ترتیب متوجه شدند که هر ژن مسبب چه ویژگی های زیستی در بدن ماست و اینکه منشا بیماری های ژنتیکی کدام ژن ها هستند وبدین طریق توان پیش بینی  و پیشگیری بسیاری از صفات زیستی را به دست آوردند.

ژن  مجموعه ای از کدهای اطلاعاتی است که موجب رقم زدن ماهیت زیستی وفیزیکی ما می شود و در واقع به نوعی قاعده ها و قوانینی هستند که ما را ترسیم می کنند. نکته ی  بعدی این است که ژن ها پس از تشکیل تمایل دارند که خود را حفظ و منتقل کنند و همین خاصیت آن ها سبب بقای موجودات از بدو شکل گیری گونه آن ها شده است. به نوعی می توان گفت این کدها و قوانین تمایل دارند از طریق تسخیر فضای اطراف خود که منجر به تولد موجود زنده می شود خود را حفظ کنند. در واقع آن ها بخشی از مواد جهان اطراف را جذب می کنند و با حلول در مواد معدنی و آلی جهان پیرامون، خودشان را تولید و باز تولید می کنند. در واقع من نویسنده بخشی از کره زمین هستم که توسط چند هزار کد ژنتیکی تسخیر و رام شده ام وبه نوعی امکان تجسم به این قواعد یا کدها و فرمول های ژنتیکی از پیش تعریف شده را داده ام. نکته مهم این است که چنین کدها و قواعدی در همه ابعاد هستی وجود دارند. در واقع علاوه برفیزیولوژی ،روان، جامعه، موسیقی، زبان، طبیعت و تاریخ هم از همین قاعده پیروی می کنند.

در روانشناسی هم اعتقاد بر این است که ساختار شخصیت هر فرد، ازتعدادی قاعده وقانون شکل گرفته است که اصطلاحاتی چون طرحواره های شناختی، پویش و یا الگوهای روابط ابژه همگی استعاره از کدهای ژنتیکی روانی می باشند. این کدها ابتدا توسط مراقبین اولیه در فضای ذهنی افراد نوشته می شوند و در وهله بعد شروع به مجسم کردن خودشان می کنند. این بار این کدها با چپاول احساسات وافکار و هیجانات موجود در فضای روانشناختی ما  دست به ترسیم عینی خود می زنند و توسط آن خود را موجود  می کنند. این وجود روانشناختی چیزی جز شخصیت ما نیست. در روان هم این طرحواره ها یا الگوها و پویایی ها تمایل به حفظ و تکثیر خودشان دارند و به نوعی می خواهند که زنده بمانند. انها با تحریف جهان موجود و تسخیر شیوه های پردازش اطلاعات فرد، منجر به تولید رفتارها و بروز کنش هایی می شوند که خودشان می خواهند و این کنش ها منجر به نتایجی می گردد که سبب بقای بیشتر این قواعد می شوند. مثلا قاعده بی اعتمادی را در نظر بگیرید.این قاعده سبب می شود افراد رفتارهای آسیب رسان دیگران را عمدی تلقی کنند ویا حتی رفتارهای خیرخواهانه را تعبیر به فریب  بکنند که این خود سبب می شود فرد بیشتر به این قواعد برای پیش بینی جهان اتکا کند و به نوعی به آن ها فضای بیشتری داده واعتماد بیشتری به آنها پیدا می کند. در نتیجه نه تنها حاضر نیست دست از آن ها بردارد، بلکه مدام این افکار را به دیگران وخصوصا فرزندان خود انتقال می دهند و سبب می شوند آن ها هم جهان را تحریف شده وخطرناک ادراک کنند و این چنین سبب انتقال این کدها از خود به دیگری می شوند. این فرایند را می توان  نوعی آمیزش روانشناختی نامید که منجر به انتقال ژنوم روانی یا همان طرحواره ها و پویایی ها به فضایی دیگر می شود.

در بعد اجتماعی هم اوضاع به همین منوال است. ابتدا کدهای اجتماعی یا همان ایدئولوژی ها نوشته می شوند ودر وهله بعد با تسخیر توده های انسانی درصدد ترسیم وتجسم خود برمی ایند.ایدئولوژی  ها با تسخیر گروها و توده ها، سعی در حفظ خود وانتقال خویش می کنند وبه نوعی تمایل به تولید وتکثیر وایضا گسترش خوددارند.فی المثل فاشیسم در المان نازی را می توان نام برد. انها با تسخیر توده ها واستفاده ابزاری از انها ،موجودیت خود را اعلام می کنند وسپس با تحریک این تودها ،سبب انتقال خود به سایر گروه ها وجوامع می شوند.

کهن الگوها  ساختارها والگوهایی هستند که خود را در قالب سمبل ها ونماد ها و تصاویر بر انسان عرضه می کنند و به نوعی این چنین همیشه در ساحت حافظه تاریخی نوع بشر به بقا ادامه می دهند. کهن الگوهایی مثل انیما، انیموس، پرسونا، قهرمان، سایه، مادر، پیر دانا، خود، خدا و … دایما با ظهور درتخیلات و رویاها و بروز در قالب نمادها وسمبل ها، ویا از طریق فرافکنی در جهان بیرون بقای خود را حفظ می کنند  ودست به تولید خویشتن می زنند. آن ها مستقل از موجودیت حال حاضر افراد وجود دارند و به نوعی جدا از طرحواره ها، پویش های فردی و ژنتیک و حتی عرف و اجتماع بر زندگی فرد اثر می گذارند. تمدن بشری برمبنای این ساختارها و الگوها شکل گرفته است و آدمی نمی تواند آن ها را حذف کند. همان طور که حذف یک ژن موجودیت موجود زنده را تهدید به نابودی می کند حذف این کهن الگوها نیز تمدن بشری را محو می کند. نمی توان ملتی را متصور شد که قهرمان نداشته باشد چرا که اساسا انسان بدون قهرمان  دچار خلا و فقدانی عظیم در ماهیت خود می شود. نمی توان خدا را حذف کرد هرچند که تمدن امروزی آن را از سفره عقاید بسیاری از جوامع حذف کرده است اما  همان جوامع با تمام وجود تشنه بازتولید خدا در تعریف وتمثالی دیگر هستند و چنانکه عرفان های نوظهور برای برخی،کیهان ویا حتی علم و رسانه ها برای برخی دیگر همان معنی ومفهوم خدای کلاسیک را دارند. سوژه هشیار و خرد زده قرن ۲۱ را یارای سرکوب وبه چالش کشیدن این سازه ها و یا شاید نیازها نیست.

آن چه شاید مغفول بماند این است که آدمی جدا از این که در بند DNA، طرحواره ها وایدئولوژی ها است در دام موجودیتی بزرگتر نیز گرفتار است و آن تاریخ زیسته وزنده بشر است. تاریخ صرفا آن چه که گذشته ودفن شده باشد نیست بلکه به معنایی، موجودی زنده و در حال بسط و تکامل است. آدمی بسیار بیشتر از آن چه می پندارد اسیر تاریخ است. موجودیتی که او را نیز می توان تعبیر به کوه یخ فروید کرد. کوهی که قاطبه آن زیر آب و از دسترس خارج است و فقط مقدار کمی از آن در دسترس ادراک ادمی است. آن چه نه مرده است ونه خواهد مرد. یونگ کهن الگوها را ناشی از تکرار تجربیات زیسته نوعی وقومی می دانست که به شدت سمبلیک هستند. اما در باز تعریفی مجدد می توان کهن الگوها را حلقه واسط وپیام هایی دانست که تاریخ دفن شده و ناهشیار را به هشیاری گره میزنند. تاریخ زبان ندارد اما کهن الگوها را می توان پیک های تاریخ دانست. آنچه آدمی را جهت می دهد و ماموریتش را به او گوشزد می کند. آن چه که باید مجدد زیسته شود تا ارابه های تاریخ را به سوی مقصدی که برای ما نامعلوم هست به حرکت در آورد. کهن الگوها به آدمی جان و حیاتی دوباره می بخشند و آدمی بدین طریق آن می کند که تاریخ می خواهد. آدمی در سطحی کوچک یک سوژه ادراک گر و در سطحی دیگر ابژه ای زیستی و در سطحی دیگر روانشناختی و در سطحی بزرگتر از این ها اجتماعی و در سطحی بسیار بزرگتر از همه این ها تاریخی است. آن که ندای جسم را می فهمد طبیب است و آن که ندای روان را ترجمه می کند روانکاوان دست به تفسیر. انسان در بطن جامعه را جامعه شناس می فهمد و به او کمک می کند. اما به راستی چه کسی می تواند پیام وفریاد تاریخ را برای انسان ترجمه کند. بی شک این کاری پیامبرگونه است که کارل گوستاو یونگ بدان تجسمی روانشناختی بخشید.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here